حكيم زجاجى
191
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
فرستاد نزد خليفه پيام * كه اين مال در مطبخ من تمام نباشد چه بخشم به لشكر بگوى * نگهد . . . 145 يكى جو خراج او به لشكر نداد * نهال مراد شما برنداد ز جورش رعيت به جان آمدند * شب و روز از او با فغان آمدند چو شد مهلب صفره در مرو مير * فزود . . . سه سال اندر اين بوموبر شاه بود * ز كار زمانه كى آگاه بود شب و روز با خوردنش بود كار * نبود آگه از گردش روزگار 150 به ايام خود نيز حربى نكرد * ز كس . . . يكى با سران آب جيحون نديد * بجز ساغر و راح گلگون نديد ز حال رعيت نشد باخبر * خراسان از او گشت زيروزبر بمرد او و فرزندش آمد يزيد * ازو هر . . . بيامد پى آنكه زنباره بود * بر آن كار پيوسته نظاره بود 155 به فرج و گلو برد شاهى بهسر * يكى روز نامد ز خانه بهدر تلف كرد مال خراسان تمام * ندانست . . . وزيرش همىخورد مال خراج * همىبرد با نامداران لجاج نكرد او يكى را از آن شغل باز * نياورد كس را به كارى فراز ندانست تا بر درش كيست مرد * نهاده سر . . . 160 به ايام او راهها بسته شد * دل هر تن از كار او خسته شد بماندند بازارگانان به درد * نيارست كس رخ سوى راه كرد نيارست بازارگان بىحفيظ * به راهى شدن . . . يكى تن در اين بوم ايمن نبود * دل خلق در سينه ساكن نبود چو من اندر اين ملك كردم قرار * فرو مرد آن آتش گيرودار 165 همه راهها كردم ايمن به راى * شد آباد بستان و [ شهر و سراى ] بريدم پى بدسگالان به خاك * جهان كردم از خونى و دزد پاك چه مايه به هر جاى كردم فتوح * ز من گشت اسلام را تازهروح توانگر شد آنكس كه بد لشكرى * مرا بود بر گردنان [ سرورى ] رعيت بياسود و شد محتشم * به من گشت پيدا سپاه و حشم 170